خرید بک لینک
از هرچه می‌رود، سخنِ دوست خوش‌تر استپیغام آشنا، نفَسِ روح‌پرور است هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیده‌ای؟من در میان جمع و دلم جای دیگر استشاهد که در میان نبُوَد، شمع گو: «بمیر»چون هست، اگر چراغ نباشد منوّر استاَبنای روزگار به صحرا روند و باغصحرا و باغِ زنده‌دلان، کویِ دلبر استجان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوقدرمانده‌ام هنوز که نُزلی محقّر استکاش آن به‌خشم‌رفتهٔ ما آشتی‌کنانبازآمدی، که دیدهٔ مشتاق بر در استجانا، دلم چو عود بر آتش بسوختیوین دَم که می‌زنم ز غمت، دودِ مِجمَر استشب‌های بی توام، شبِ گور اس

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوانز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان اگر صد بار هر روزی برانی از بر خویشمشد آمد از سر کویت رها کردن توان؟ نتوانمرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانشبگویی تو چنین دردی دوا کردن توان؟ نتواندریغا! رفت عمر من، ندیدم یک نفس رویتکنون عمری که فایت شد قضا کردن توان؟ نتوانرسید از غم به لب جانم، رخت بنما و جان بستانکه پیش آن رخت جان را فدا کردن توان؟ نتوانچه گویم با تو حال خود؟ که لطفت با تو خود گویدکه: با کمتر سگ کویت جفا کردن توان؟ نتوانعراقی گر به در

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

خانه‌ای روی کوهِ یخ بودنعمری از آفتاب ترسیدنشکل یک تکه سیبِ کرم‌زدهگوشه‌ی میوه‌ها پلاسیدنزندگی دردناک شد، مثلِعسل از روی خار لیسیدن!در افق هم نمی‌رسیم به همما که تقدیرمان موازی بودزندگی نکبتی حقیقی داشتگرچه دنیای ما مجازی بوداز می و غمزه شعر می‌گفتیمادبیات خاله‌بازی بود!گوشه‌ی هفت‌‌شین شراب بخورسالِ نو شد..‌. درخت کاج بگیر!اهل فرهنگ باش، در هر جشنهدیه، دیوان ابتهاج بگیر!دوست‌هایت گلوله می‌خوردندتو ولی وام ازدواج بگیر!منفصل‌های متصل بودیم«ما» همیشه اسیر «ایشان» بودخاکِ چرکینِ‌مان اگر رگ داشتسهم ح

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

و ناگهان، سر هر سفره‌ای یک کم شدو پای سفره خوراک تمام ما غم شدچراغ‌های اتاق یکی که شد خاموشتمام خانه، سیه‌پوش شد، محرم شد یکی که از همه ما پرنده‌تر، پر زدیکی که مثل گلی پاک بود، پرپر شدکمد که باز شد از بوی عطر معصومشحیاط مرده پر از رنگ و بوی مریم شدو کل کشید زنی در سماع خون بارشصدای مویه و سنج و دمام درهم شدنگاه کرد به پیراهنی که خونی بودفدای قدت و پیراهنی که پرچم شدببین! جوان من است این، همان که از خونشبهشت امن شما، گور شد، جهنم شدتمام شهر سر خاک آن جوان رقصیدتمام شهر به خون خواهی‌اش مصمم شداو

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

رسید مژده که ایّامِ غم نخواهد ماندچنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند من ار چه در نظرِ یار خاک‌سار شدمرقیب نیز چنین محترم نخواهد ماندچو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه راکسی مُقیمِ حریمِ حَرَم نخواهد ماندچه جایِ شُکر و شکایت ز نقشِ نیک و بد است؟چو بر صحیفهٔ هستی رقم نخواهد ماندسرودِ مجلسِ جمشید گفته‌اند این بودکه «جامِ باده بیاور که جم نخواهد ماند»غنیمتی شِمُر ای شمع وصلِ پروانه!که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماندتوانگرا! دلِ درویشِ خود به دست آورکه مخزنِ زَر و گنجِ دِرَم نخواهد ماندبدین رَواقِ زَ

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

خورشيد گم شد و شبِ موعودِ مست‌هاشب آمد و جماعتِ قدّاره دست‌هااندوهِ مبهمی همه‌جا را گرفته بوددودی جهنّمی همه‌جا را گرفته بودما در ميانِ خون و هياهو رها شديمدر تيغه‌های خونیِ چاقو رها شديم..‌.در زخم‌های سرخِ تنِ مردهای دهدر پرسه‌ی شبانه‌ی ولگردهای دهدر بچه‌های كوچکِ يک مشت استخواندر دست‌های خونیِ مزدورهای خان!در ميوه‌های باغچه كه چيده می‌شدنددر دخترانِ كوچه كه دزديده می‌شدنددر حاصل زمينِ شما كه به باد رفتدر عيد و هفت‌سين شما كه به باد رفتدر ساعتی كه برّه‌ی ما را شغال بردمامِ مرا به وقت اذانِ تو آ

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفتداد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپردنوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفتنعره‌ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتادشعله‌ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفتانتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشیدآرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفتیا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدنیا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفتیا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهادیا نهال قامت او را به بر خواهم گرفتیا به پایش نقد جان بی‌گفتگو خواهم فشاندیا ز دستش آستین بر چشم تر

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

از ضعف به‌ هر جا که نشستیم وطن شدوز گریه به‌ هر سو که گذشتیم چمن شد جان دگرم بخش که آن جان که تو دادیچندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شدپیراهنی از تار وفا دوخته بودمچون تاب جفای تو نیاورد کفن شدهر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفتآن هم صنمی بهر پرستیدن من شدعشّاق تو هر یک به نوایی ز تو خشنودگر شد ستمی بر سر کوی تو، به من شداز حسرت لعل تو ز خونِ مژه طالبچندان یمنی ریخت که گجرات یمن شد.- طالب آملی -پ ن: من آن بودم که می‌گفتم به هر پرسش دوصد پاسخکنون گر نام من پرسی، جوابش را نمی‌دانم!- ؟ -ح ن: مرتب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

صفحه بندی